در وجود سردشان نائی نبود
در دل تاریکشان ماهی نبود
دوستی هم دوستی های قدیم
عاشقی در نسلشان جاری نبود
سبز گفتیم و به زردی راندمان
آسمان ذهنشان آبی نبود
با وجود این همه بغض و نیاز
تکیه گاه شانه ای خالی نبود
بغض سردی در دلش جا کرده بود
گریه های چشم من کافی نبود
پس چرا در سادگی ها گم شدم
باز هم زخم دلم کاری نبود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 3:9  توسط پسر دوست داشتنی
|
یه نیمکت تنها یه شعله ی خاموش
یه لحظه یک رویا من وتو در آغوش
یه یادگار از عشق روتن درخت پیر
یه قصه ی کوتاه ای وای از این تقدیر
(( بگو منو کم داری بگو بگو کمی غم داری بگو ))
بگو تو هم بی قراری یه لحظه اروم نداری
مثل یه ابر بهاری بگو که هرشب می باری
بگو دلت برام تنگ شده همون دلی که میگن از سنگ شده
بگو دیگه طاقت نداری اشک توی چشمات بیاری
بگو که نامه هامو خوندی بگو برام دل سوزوندی
هق هق گریمو شنیدی بگو که اشکامودیدی
(( بگو منو کم داری بگو بگو کمی غم داری بگو ))
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 19:11  توسط پسر دوست داشتنی
|
دل بیتاب من،بادیدنت آرام می گیرد
اگر دوری زآغوشم،نگاهم کام می گیرد
مرا گر مست می خواهی، نگاهت را مگیر ازمن
که دل از ساقی جشمان مستت جام می گیرد
تو نوشین لب میان جمع خاموشی ،ولی چشمم
زهر موج نگاه دلکشت پیغام می گیرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 18:9  توسط پسر دوست داشتنی
|
تو که آمدی
آب چشمه جوشیدن گرفت
لبخند که زدی
شکوفه بر سر شاخه ها ی خشک درختان روییدن گرفت
تو از عمق خواب ناز کودکانبا خبری ومسیر کوچ شهابها را می دانی
دستان تو
لانه پرندگان سرگردان است
تابستان در سایه ی تو می خرامد
وحیات خانه تو
خیمه گاه شقایق هاست.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 19:32  توسط پسر دوست داشتنی
|
من این روزا غمگینم وبی حوصله
تابرسی تموم بشه کابوس تلخ فاصله
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 9:24  توسط پسر دوست داشتنی
|
پیش از آن که خزان
چشم هایم را
به کویری سوخته
بنشاند
سایبانی می خواهم
از بهاری که از دستهای تو می وزد
تا سرزمین قلبم را
همیشه سبز ببینم
در زمانی که وفا قصه ی برف
به تابستان است وصداقت
گل نایابی است ودر آینه ی چشمان شقایقها
عابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاریست
به چه کسی باید گفت :
(( با تو خوشبخت ترین انسانم ))
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 9:34  توسط پسر دوست داشتنی
|
کس نمی داند زمن جز اندکی وز هزاران جرم و بد فعلی یکی
من همی ام دانم صد تار من جرمها و زشتی کردار من
هر چه کردم جمله نا کرده گرفت طاعت نا ورده آورده گرفت
نام من در نامه پا کان نوشت دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
عف کرد آن جملگی جرم وگناه شد سفید آن نامه و روی سیاه
آه کردم چون رسن شد آه من گشت آویزان آن رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم وبیرون شدم شاد وذفت وفربه وگلگون شدم
در بن چاهی همی بودم نگون در دو عالم هم نمی گنجم کنون
آفرینها بر تو بادا ای خدا نا گهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من گردد زبان شکر های من نیاید در زبان
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 8:31  توسط پسر دوست داشتنی
|