یار
در فکر بودم که به یار چه فرستم
ناگهان گل گفت: مرا بفرست که مظهر زیبایی او باشم
گفتم نه گفت چرا؟
گفتم یارم از صد گل زیبا تر است
ناگهان خار گفت :مرا بفرست تا خاری بر چشم دشمنان او باشم
گفتم نه گفت چرا؟
گفتم یارم آنقدر مهربان است که دشمن ندارد
ناگهان قلبم گفت مرا بفرست تا از صمیم قلب به او بگویم
(( دوستت دارم ))
سیه بختم که بختم واژگون بی
سیه روزم که روزم تیره گون بی
شدم محنت کش کوی محبت
زدست دل که یارب غرق خون بی
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 20:16  توسط پسر دوست داشتنی
|
