یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند.
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من ،که او را دوست میدارم.
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم.
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.
صبا رادیدم وگفتم ،دستم به دامانت،بگو از من به دلدارم ،تورا من دوست میدارم.
ولی نا گه زابر تیره برقی جست و روی ماه تابان بپوشانید.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 20:8  توسط پسر دوست داشتنی
|
شعر ميچکد
انگشتانم را مرور ميکنم
چند تاول زمخت با دو لکه سياه
جای خالی ...سه نقطه احساس ميشود
و مانند حضور گردبادی در تلاطم کوير
بطنم از سکوت صاعقه ای جوشان است
زندگی
تنفس تبدار مرگ
گريزی نيست
زير تمام علائم جهان ممنوع ميشويم
و جای ستارگان خاليست
بيرون در نسلی دمارشان را درآورده اند
هاج و واج ساده نيست خيره شدن
و مثل حس گنگ مفهوم هرز علف
عادتم گيج ميشود
امروز روز عاشقان آفتابی است
نمادی از ساطور و سينه های بريده آويخته روی پيشانی شهر
هاج و واج ساده نيست خيره شدن...
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 21:23  توسط پسر دوست داشتنی
|