روزگار عجیبی شده است
روزگار عجیبی است روزگار ما
از ابتدا شروع می کنم . آنگاه که آدم آمد و افسوس که باز هم خودش
نخواست که بیاید آوردندش به این دنیا . هبوط کرد به زمین و به
کدامین گناه ؟
باز هم ، او می داند .
آه که چه زجرم می دهی با نام بدون قامت زیبایت .
قابیل برادرش را کشت ؛ و من تو را
پنداری بشر هنوز در روز اول آفرینش اسیر است و تو ساربان آفرینش
.
حاکم انسانهای سراسر گناه ، شبها به تو می اندیشم و روزهایم به
نام تو سپری می شود .
این چگونه کافری است که هنوز اسیر در چنگال جبر توانای توست .
تو خودت هم نمی دانی که من از تو به خودت نزدیکترم .
آری اعترافم این است : من تو را می ستایم و تو مرا انگار از یاد
برده ای .
زیبای من
آفریننده ی من ، جبار متعال من ، خدای من ؛ دوست من
عشق من تو بودی و تو اما افسوس تنها مانده بودی .
چه می گویم ؟ صحبت من از بشریت است و تو حیف که انسان نیستی .
تنها ظلمی هستی بزرگ و شیرین ؛ ظلمی جاودان .
من چگونه انسانی ام ؟ تو هم نمی دانی
یک عمر برای بودنت لبریز شدم و تو برای یک لحظه از تو بی تو شدن
را به من رحمت نمودی .
نه احساس شیرینی نیست از تو بودن و در کنارت نبودن .
سخت است برایم اما یک بار دیگر مرا دریاب .
از این وحشت نجاتم ده ، مرا دریاب جبارم ...
دعایم دیگر برایت تکرار مکررات است . باید به دنبال ذکر دیگری
باشم تا شاید به درگاهت خوش آید .
آری به تو طعنه می زنم ، تویی که بودنت را از وجود من داری و من
بودنم را از حضورت در وجودم احساس می کنم .
چگونه بگویمت آخر ...
چگونه بگویم
.
.
.
دوستت داشتم و نفهمیدی . نگرانیم را مگر ندیدی که برای تو بود ای
زیبای ندیده ی من .
چگونه بگویمت ... چگونه بگویم شرح لحظه لحظه غرورت را ؟
خداوندا لبریزم از وجودت ، مرا بشکن .
پنداری کودکی شده ام که وقتی می خواهد و نمی دهندش ناسزایش را
نثار عزیزترین هایش می کند .
اما نه ....
نه نمی دانم . باور کن نمی دانم که هنوز هم دوستت دارم یا نه .
خ و تای من آری این اسم برایت آشناست امشب تو را به بزرگترین
اسمت فریاد کشیدم شاید بیایی ؛ در کنارم بنشینی و با من از من
بگویی .
آخر معنای من بی تو و تو بدون من چیست ؟؟؟؟؟
« فقط حرف دل است بدون اجرای اصول شعر در آن »
به من سری نمی زنی ، که کوچه ام بن بست است ؟
تو یاد من نمی کنی ؟ که قلب من در دست است ؟
کجا می روی خدا ، مگر مرا ندیده ای ؟
کدام راه می روم ، که پای من پا بست است ؟
بیا کنار من بمان ، مگر چه می شود تو را ؟
اگر تو یاد من کنی برده ی تو سر مست است
ببین که روح تو به من قافیه هم نمی دهد
بیا به من سری بزن ، که کوچه ام بن بست است
